تبليغاتX


باران سوخته

باران سوخته

 

ديوار مست و پنجره مست و اتاق مست ....

اين چندمين شب است که خوابم نبرده است ؟!

روياي تو ، مقابل من ؛ گيج و خط خطي

در جيغ جيغ گردش خفاش هاي پست

روياي «من» مقابل «تو» ، تو که نيستي

دکتر بلند شد و مرا روي تخت بست

دارم يواش يواش که از هوش مي ... روم

پيچيده توي جمجمه ام هي صداي دست

هي دست دست مي کني و من که مرده ام

آن کس که نيست ، خسته شده از هر آنچه هست

من از ...کمک! هميشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک !

مادر يواش آمد و پهلوي من نشست

 

سید مهدی موسوی 

 

+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391 20:3 توسط امین |


 

در مسلک مامعنی پروازچنين است

با بال شکسته به هوای تو پریدن

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391 11:10 توسط امین |



به يک پلک تو مي‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکين مي‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّي عجيب و مشترک دارم
فضا را يک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دليلِ دل‌خوشي‌هايم! چه بُغرنج است دنيايم!
چرا بايد چنين باشد؟ نمي‌فهمم سبب‌ها را

بيا اين‌بار شعرم را به آداب تو مي‌گويم
که دارم ياد مي‌گيرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگير است اي عابر
براي هر قدم يک دم نگاهي کن عقب‌ها را

+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391 16:19 توسط امین |


 

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم ،کسی راهم، نبرد

دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

زنده یاد نجمه زارع

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391 20:1 توسط امین |


غم که مي‌آيد در و ديوار، شاعر مي‌شود
در تو زنداني‌ترين رفتار شاعر مي‌شود

مي‌نشيني چند تمرين رياضي حل کني
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر مي‌شود

تا چه حد اين حرف‌ها را مي‌تواني حس کني؟
حس کني دارد دلم بسيار شاعر مي‌شود

تا زماني با توام انگار شاعر نيستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر مي‌شود

باز مي‌پرسي: چه‌طور اين‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جاي من بگذار شاعر مي‌شود

گرچه مي‌دانم نمي‌داني چه دارم مي‌کشم
از تو مي‌گويد دلم هر بار شاعر مي‌شود

نجمه زارع

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391 19:59 توسط امین |



رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز
مي برم جسمي و، جان در گرو اوست هنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بي کم و کاست
گرچه راضي نشد از من دل آن دوست هنوز

گر چه با دوري ِ او زندگيم نيست، ولي
ياد او مي دمدم جان به رگ و پوست هنوز

بر سرو سينه ي من بوسه ي گَرْمش گل کرد
جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز

رشته ي مهر و وفا شُکر که از دست نرفت
بر سر شانه ي من تاري از آن موست هنوز

بکشد يا بکشد، هر چه کند دَم نزنم
مرحبا عشق که بازوش به نيروست هنوز

هم مگر دوست عنايت کند و تربيتي
طبع من لاله ي صحرايي ِ خودروست هنوز

با همه زخم که سيمين به دل از او دارد
مي کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز...

سيمين بهبهاني

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391 12:11 توسط امین |


آرامم

 

مثل مزرعه ای که محصولش را ملخها خورده اند

 

دیگر نگران داس ها نیستم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391 22:4 توسط امین |


نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با... بگذریم

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390 21:45 توسط امین |


از همین آغاز ها

از همین آوازها

از همین اوج سقوط

خسته ام اما هنوز

رغبت پرواز را

 با خودم دارم هنوز

 

گرچه بالم بسته بود

گرچه جانم خسته بود

گرچه این آب جنون

هیبتم را شسته بود

یادگارت را ولی

 در دلم

او بسته بود

 

"امین مودت"

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390 23:43 توسط امین |


 

مردی از مردانگی ، پرهیز گاهی میشود

دردی از دُردانگی ، تجویز گاهی میشود

حسن غم را میشود گاهی چنین تفسیر کرد

چاله ای از عمق غم ، کاریز گاهی میشود

میشود با باوری اسفند را مرداد کرد

تیری از بی باوری ، پائیز گاهی میشود

در سکوت لحظه ها غم پشت در ،دم میکشد

چشم دستی پای در، آویز گاهی میشود

  "امین "

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390 23:28 توسط امین |



نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند


می گویند حساسیت فصلی است


آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم . . .


+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390 22:0 توسط امین |


هميشه ماندنــ دليلـــ عاشقـــ بودنـــ

 نيستـــ

خيلي ها رفتنـــد

كه ثابتـــ كنند عاشقــترند!

+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390 22:54 توسط امین |



صد مسافـــــــر آمد اما هیچكس عاشــــــق نبـــود...

  هیچ كس حتی خودش هم با خودش صـــادق نبود...

  هیچ كـــــــس آینه ای از آب در دســـتش نداشت ...

  توشه ای جز كوله بار خواب ،در دستش نداشت ...

  هیچ كس بی چتر در بــــــــاران شــیدایی نرفت ...

  هیچ كس تا گــــــــم شدن تـــا مرز پیدایی نرفت ...

  هیچ كس با همرهــــش از فصل دل كندن نگفت ...

  از مسافر ، از سفـر ، از شوق ، از رفتن نگفت ...

  هركسی دربُغضِ مه،راهی به جایی جست و رفت..

   دست از مشق سفر ، از عاشقی ها شست و رفت..

  از کسی ردی ، نشانی ، خاطری پیدا نبود ....

راه بود و ماه بود و عابری پیدا نبود


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390 17:6 توسط امین |


 

دست من رنگی شد ، چهره ام نیز نقاب.

 کودکی رفت و دگر بار نمی آید باز.

دیگران هرچه بگویند ولی ، من که خود می دانم ،

دگر آن روح سپید ، همدم دست دل رنگی نیست ...

آسمان بر سر من آبی نیست. بر درختان اثر از سبزی نیست

و دگر این دلم از بوییدن یک غنچه ی گل پر نکشید.

در دل کودکی ام ، در همان حال و هوای دیرین ،

روزهای شیرین ،

گاه بی گاه که از کوچه مان پیرزنی

 با سبدش رد می شد ،

 تا که شاید به فروشی اندک ، روز بی روزی خود را به شبش بسپارد ،

 دل من زار برایش می سوخت.

با خودم میگفتم: می توانم بروم ، بروم تا بزنم داد که مردم! بخرید ، بخرید از این ها ،

پیرزن نای ندارد که بگوید بخرید.

این منم کودک آن خانه همان جا سر نبش. پیرزن خسته و آزرده دل است ، و صدایش به بلندای عبور ، از سر پنجره و درها نیست.

آن قدر نیست بلند ، کز سر پنجره هاتان به سهولت گذرد.

من صدایش هستم. بخرید ای مردم ، بخرید و بخرید.

قصد کردم ، بروم؛ ولی افسوس که این مادر دل نازک من گفت

که آخر نکند گم بشوی.

نکند طعمه ی بی مغزی مردم بشوی.

بگذر تا دو سه سالی که از این روز گذشت ، بعد از آن باز سراغش برگرد.

گر چه حرفش به دلم خوش ننشست ، لیک بگذشت از آن روز ،

 سپس روزی چند هفته ها ، ماه و سپس سالی چند ...

 و من اکنون شده ام مرد

، شدم مثل همه.


شده ام مثل هم آنانی که ، بی تفاوت به غذای شب یک پیرزن اند.

 یا هم آنان که صدای پیرزن ، از سر پنجره هاشان ز بلندی نگذشت.

بی خیال از شب و روز همه ی دلشدگان ،

در کتاب و سخن و بحث ، پی شوکت انسان رفتم.

لیکن امروز به حق می دانم؛ راه انسان ز همان کوچه ما می گذرد.

کوچه ای که در آن پیرزنی با سبدش

 چشم در چشم خدا دوخته است.

دست من رنگی شد. چهره ام نیز نقاب. کودکی رفت و دگر باز نمی آید باز ...


مهدی عسگری

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390 17:53 توسط امین |


 

 

خداوندا ، جای سوره ای به نام "عشق" در قرآن تو خالیست

 

که اینگونه آغاز شود :

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

و قسم به روزی که دلت را میشکنند

 

 و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390 19:15 توسط امین |


  میزی برای کار

 

         کاری برای تخت

 

            تختی برای خواب

 

              خوابی برای جان

 

                 جانی برای مرگ

 

                     مرگی برای یاد

  

                        یادی برای سنگ

 

                                                             این بود زندگی

 

                                                                                    حسین پناهی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390 16:17 توسط امین |


+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390 23:8 توسط امین |


گاهی دلم برای خودم تنگ میشود !!

                                                       فقط همین!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390 23:1 توسط امین |


اینجا آسمان از دل من تیره تر است

 

 

 روزگارم ابریست من اگر تنهایم ، یاد تو با من هست مهربانم

 روزگارم ابریست

کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی . .

+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390 15:46 توسط امین |


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

 
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری 


 دانی که رسیدن هنر گام زمان است


 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی


 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

 
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

 
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

 
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

 
 این دیده از آن روست که خونابه فشان است

 
دردا و دریغا که در این بازی خونین

 
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت 


 این دشت که پامال سواران خزان است

 
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری


 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است


 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

 
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

 
 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند

 
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است


خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

 
 این صبر که من می کنم افشردن جان است

 
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود


گنجی ست که اندر قدم راهروان است

+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390 23:46 توسط امین |


ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق

 
 جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق

 
 این شوری و شیرینی من خود ز لب توست

 
 صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق

 
 چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز

 
 تا باز تو دستی به سر من کشی ای عشق 


 دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش

 
 چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق

رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون


 هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق

 
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد


 پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق

 
 بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند

 
 از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390 23:43 توسط امین |


 

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یك دهان شد هم آواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم


قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390 20:8 توسط امین |


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت


هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390 19:43 توسط امین |


 


گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
 
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست


مریم حیدرزاده 


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390 21:50 توسط امین |



جادوى شهر خاطره! بانوى بی بدل!
می بوسم ات شبیه غزلواره از ازل

هر یازده دقیقه یکی می نویسم ات
*الهام *می شوى به دلم مثل یک غزل

من حالی ام نمی شود این حرف پاره ها
درگیر عطر و بوى تو هستم، بیا بغل!

من مال تو، تو مال خودم، عشق من تویی
با من برقص پاى همین شعر بی بدل

شعرم شکست می خورد از دورى ات گلم!
نزدیک شو ... به حرف دلم – عشق – لااقل ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390 21:40 توسط امین |


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز 
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)


 

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

فروغ فرخزاد

 

او به تو خندید و تو نمی دانستی 
این که او می داند 
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 
از پی ات تند دویدم 
سیب را دست دخترکم من دیدم 
غضبآلود نگاهت کردم 
بر دلت بغض دوید 
بغض ِ چشمت را دید 
دل و دستش لرزید 
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک 
و در آن دم فهمیدم 
آنچه تو دزدیدی سیب نبود 
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک 
ناگهان رفت و هنوز 
سال هاست که در چشم من آرام آرام 
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان 
می دهد آزارم 
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم  
می دهد دشنامم 
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که خدای عالم 
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

مسعود قلیمرادی

 

دخترک خندید و 
پسرک ماتش برد 
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده 
باغبان از پی او تند دوید 
به خیالش می خواست 
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم 
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم 
من که پیغمبر عشقی معصوم 
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق 
و لب و دندان ِ 
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم 
و به خاک افتادم 
چون رسولی ناکام 
هر دو را بغض ربود 
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقیناً پی معشوق خودش می آید 
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود  
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد 
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام 
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز  
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم 
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند 
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

جواد نوروزی

+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390 21:56 توسط امین |


انگشتانت را ... به من قرض بده...

 

                                            برای شمردن لحظه های نبودنت... 

 

                                                                                    کم آورده ام...!

+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390 23:40 توسط امین |


 

 بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !
بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !
با دلت ، دل حکم کن !
حکمِ دل :
هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ...
... ... ...

دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ... پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .
این دلِ من !
رو بکن حالا دلت را !
دل نداری ؟!
بُر بزن اندیشه ات را ...
حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390 18:43 توسط امین |


... این سه نقطه را برای تو گذاشته ام !

                همیشه اینها نشانه سانسور نیست

                                  هزار حرف و تصویر و خاطره در آن خوابیده !

                                              مثل من که وقتی نگاهت کنم ،

                                                سه نقطه بیشتر نمی بینم ! تو ، من و خدا .

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390 18:40 توسط امین |


 

تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم 

 یک سبد عاطفه دارم ، همه ارزانی تو .

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390 0:7 توسط امین |


X

سلااااااااااااااااااااااااااااااام
××××××××××××××××××
اسمم امینه
اهل تبریزم
یه اتفاقه زیباااااااا
باعث شد که این وبلاگ رو بزنم
××××××××××××××××××

حالا که آمده ای ، چترت را ببند
در ایوان این خانه جز مهربانی
نمی بارد


Home
Email
Profile


آرشیو

91/02/22 - 91/02/31

91/01/22 - 91/01/31

91/01/05 - 91/01/21

91/01/01 - 91/01/07
90/12/22 - 90/12/29
90/12/08 - 90/12/14
90/12/01 - 90/12/07
90/11/22 - 90/11/30
90/11/05 - 90/11/21
90/11/08 - 90/11/14
90/10/22 - 90/10/30
90/10/05 - 90/10/21
90/07/05 - 90/07/21
90/07/08 - 90/07/14
90/07/01 - 90/07/07
90/06/22 - 90/06/31
90/06/05 - 90/06/21


دسته بندی

عاشقانه
بمان با من
اشعار ترکی
زندگی
بی تو...
شهریار
دلم گرفته اي دوست
همیشگی نبود
پائیز
خط خطی
آبروی آب
#....خدا....#
##....برای بوسه کمی دیر میشود....##
#!........باران........#!



Links

هر چی دلت بخواد
خانه رویایی
شب آفتابی
VA KHODAVAND ESHGH RA AFARID
خدا دوستت دارم
یک شب از ماه به دنبالم می ایند
عشق آتشین
دهكده روياها
نوشته های باران
معشوقه آسمانی
همیشه حق با دیوانه هاست
پا برهنه تا ماه
عشق علیه السلام
كسي كه هيچگاه معني خنده هايش را نفهميد
شهر خاموش دلم
هـفـ★ـت آســمــــانـ★ـه
از کوچه های باران
نامه هایی به خورشید
وبلاگ اختصاصی بیگی
خاطرات دو کبوتر عاشق
خاطرات سفید،خاطرات سیاه
عاشقانه ها
با تو اینم...
حرف دل
بوستان شعر و ادب
♥♥♥♥♥♥♥♥♥LOVELY♥♥♥♥♥♥♥♥♥
داستان و جملات عاشقانه


LinkDump


آرشیو پیوندهای روزانه


آمار


تعداد بازديدها:






onLoad and onUnload Example